WEBVTT

00:00:27.444 --> 00:00:29.279
به نظر شما جنبه ی منفی

00:00:29.320 --> 00:00:30.864
نشستن در اینجا و انجام این مصاحبه چیه؟  ،

00:00:30.947 --> 00:00:33.199
و جنبه ی مثبتش چطور؟

00:00:33.199 --> 00:00:35.660
جنبه ی منفی شرکت تو این مصاحبه
اینه  که

00:00:35.660 --> 00:00:40.165
فرد مصاحبه کننده از حرف های من

00:00:40.206 --> 00:00:42.834
طوری استفاده می کنه که تا حد ممکن من رو بد جلوه بده

00:00:42.834 --> 00:00:46.880
جنبه ی مثبتش اینه  که یه چیزایی

00:00:46.880 --> 00:00:49.507
از طرف من توی دنیا باقی می مونه

00:00:49.549 --> 00:00:52.969
منظورم اینه که تمام این مدتی که از زندان بیرون اومدم

00:00:53.011 --> 00:00:56.931
در مورد هیچی به هیچ کسی چیزی نگفتم

00:00:56.973 --> 00:00:58.558
به خاطر همین مردم عادت کردن که

00:00:58.600 --> 00:01:00.894
هر چیزی که دلشون بخواد می تونن بگن

00:01:00.894 --> 00:01:02.771
چون که من هیچ وقت مصاحبه نمی کنم ،

00:01:02.812 --> 00:01:04.773
بنابراین هیچوقت کسی نمیاد بگه که حرفای اونا اشتباهه

00:01:04.814 --> 00:01:08.318
و این موضوع رو زیاد دیدم

00:01:08.359 --> 00:01:12.530
هوم ، می تونم به روش خودم این داستان رو بگم

00:01:12.530 --> 00:01:15.867
اگر
یکی بشینه

00:01:15.867 --> 00:01:19.871
به  داستان ها ،

00:01:19.913 --> 00:01:21.831
اوم ، و شرایط مختلف

00:01:21.873 --> 00:01:24.250
جدای اونی که تو رسانه هاست با ذهن باز گوش کنه

00:01:24.292 --> 00:01:26.628
اون موقع مردم این فرصت رو پیدا می کنن تا باورش کنن

00:01:31.049 --> 00:01:35.595
هر کی که داستان زندگیشو بدونه میتونه باهاش همدردی کنه

00:01:35.595 --> 00:01:38.598
دیک دگورین(وکیل رابرت دورست)
و کاملا هم درسته؛  او زمان های سختیو پشت سر گذاشته

00:01:38.681 --> 00:01:42.894
هوم ، شما دارید در مورد یه بچه
پولدار فقیر صحبت می کنید.

00:01:42.936 --> 00:01:44.938
یه چیز خیلی جالبی که باب گفت

00:01:45.021 --> 00:01:48.191
این بود که: "میدونی ، تمام مدتی که زندگی کردم

00:01:48.233 --> 00:01:52.028
"بیشتر از اونی که بتونم خرج کنم پول داشتم

00:01:52.070 --> 00:01:53.571
و این منو خوشحال نکرد."

00:02:00.829 --> 00:02:05.250
_آیا امکانش هست که برای ثبت، اسم تون
رو به خانم ها و آقایون هیئت منصفه بگید؟

00:02:05.250 --> 00:02:07.585
رابرت دورست

00:02:09.003 --> 00:02:11.714
_آقای دورست، شما چه تاریخی به دنیا اومدید؟

00:02:11.756 --> 00:02:15.301
_دوازده آپریل 1943

00:02:15.301 --> 00:02:17.971
_و کجا به دنیا اومدید

00:02:18.012 --> 00:02:21.641
_نیویورک

00:02:21.683 --> 00:02:23.268
_پدرتون چه کسی بود؟

00:02:23.351 --> 00:02:25.270
_سیمور دورست

00:02:25.270 --> 00:02:26.271
_و مادرتون؟

00:02:26.312 --> 00:02:29.440
_برنیس دورست

00:02:29.440 --> 00:02:31.234
_آیا پدرتون  هنوز زنده است؟

00:02:31.234 --> 00:02:33.111
_نه قربان

00:02:33.153 --> 00:02:34.571
مادرتون چطور؟

00:02:34.571 --> 00:02:36.406
_نه قربان

00:02:38.283 --> 00:02:41.452
_وقتی مادرتون از دنیا رفت چند سال تون بود؟

00:02:41.452 --> 00:02:44.038
_هفت

00:02:44.080 --> 00:02:48.001
_وقتی که از دنیا رفت شما اونجا حضور داشتید؟

00:02:48.042 --> 00:02:49.419
_بله قربان

00:02:49.419 --> 00:02:52.380
_چطور فوت کردن؟

00:02:52.422 --> 00:02:55.800
_مرگ وحشتناکی داشت

00:04:03.534 --> 00:04:08.414
بدشانس

00:04:13.503 --> 00:04:16.631
_پسر بچه ِی پولدار بدبخت

00:04:23.263 --> 00:04:24.681
من بزرگترین بچه ام

00:04:26.349 --> 00:04:28.309
داگلاس دو سال ازمن کوچکتره.

00:04:29.936 --> 00:04:35.483
یک خواهر دارم که 4
سال از من کوچکتره و

00:04:35.525 --> 00:04:38.778
و یه برادر کوچک دارم که 7سال از من کوچکتر است.

00:04:45.368 --> 00:04:48.496
خاطراتتون با مادرتون رو یادتون میاد؟

00:04:48.538 --> 00:04:50.707
خوشحال.  خوشحال.  خوشحال.

00:05:07.890 --> 00:05:09.767
اولین خاطره  از اون شبی که

00:05:09.809 --> 00:05:11.019
مادرتون فوت کرد رو یادتون میاد ؟

00:05:13.688 --> 00:05:15.815
پدرم اومد و منو گرفت ، و گفت ،

00:05:15.898 --> 00:05:18.276
" دوست دارم که بیاین.

00:05:18.318 --> 00:05:21.279
می خوام که مامان رو ببینین ، ".

00:05:25.992 --> 00:05:28.036
و از پنجره سالن به پشت بام

00:05:28.077 --> 00:05:32.498
نگاه کردیم و مامان اونجا بود.

00:05:32.540 --> 00:05:35.585
و من به مامان دست تکون دادم.

00:05:35.668 --> 00:05:37.670
من نمی دونم که اون منو دیده یا نه.

00:05:37.712 --> 00:05:41.424
هرگز از ذهنم عبور نکرد که...

00:05:41.424 --> 00:05:45.720
"اون چرا باید با لباس خواب  روی پشت بوم باشه؟ "

00:05:45.762 --> 00:05:48.431
منظورم اینه که اصلا حواسم نبود

00:05:48.431 --> 00:05:50.141
" مامان اونجاست.
براش دست تکون بدید.

00:05:50.141 --> 00:05:52.310
خوب ، حالا برید بخوابید "

00:05:58.191 --> 00:06:04.322
یهویی صدای پیشخدمت رو شنیدم که فریاد
می زد: "اون از پشت بام افتاد!"

00:06:14.082 --> 00:06:16.376
سقوط خیلی خیلی طولانی ای بود.

00:06:20.171 --> 00:06:25.676
_سقوط مرگبار تصادفی

00:06:25.802 --> 00:06:29.514
4تا آدم بالغی که اونجا بودن
گزارش دادن که اون افتاده.

00:06:29.555 --> 00:06:31.849
نمیدونم شاید اونا گزارش دادن
که مامان افتاده

00:06:31.891 --> 00:06:34.644
چون نمیخواستن بگن که خود کشی کرده

00:06:38.189 --> 00:06:40.608
هیچ وقت یادم نمیره!  یعنی خب این اتفاق افتاده

00:06:40.650 --> 00:06:44.987
من اونجا بودم.
دیدم... هر چی هم که دیدم.

00:06:44.987 --> 00:06:47.490
هیچوقت از یادم نرفت.

00:07:09.554 --> 00:07:12.223
.به مراسم خاکسپاریش رفتم

00:07:12.265 --> 00:07:14.142
منظورم اینه که اگه همچین شرایطی داشتید

00:07:14.183 --> 00:07:16.185
بهتره که

00:07:16.227 --> 00:07:19.939
یه پسر بچه 7 ساله رو به مراسم خاکسپاری نبرید

00:07:19.981 --> 00:07:21.482
!مصیبتی بود که نگو

00:07:23.276 --> 00:07:26.279
،آدمای اونجا بهم میگفتن
...آه ، جای مادرت امنه»

00:07:26.320 --> 00:07:27.905
«!همینجاست

00:07:27.905 --> 00:07:32.827
و اونا شروع که تابوت رو ببرن پایین و داخل زمین قرار بدن

00:07:32.910 --> 00:07:35.955
و منم اینطوری بودم که
«یک لحظه صبر کنید»

00:07:35.997 --> 00:07:38.458
مامان توی این جعبه است؟ "

00:07:38.499 --> 00:07:41.627
"اوه ، بله. همینجا می مونه."

00:07:41.711 --> 00:07:45.798
"مامان رو از جعبه در بیارین!
من نمی خوام مامان تو جعبه باشه."

00:07:45.840 --> 00:07:48.718
پریدم اونجا و سعی کردم مانع کارشون بشم

00:07:48.759 --> 00:07:52.763
که مامانمو نبرن پایین و نزارن تو زمین

00:07:57.435 --> 00:07:59.770
بعد از اون اتفاق ، اونا یه مشکل بزرگ با

00:07:59.770 --> 00:08:01.981
من داشتن ، چونکه
من فرار می کردم.

00:08:02.064 --> 00:08:04.609
اونا منو به مدرسه می بردن
، من فرار می کردم.

00:08:04.650 --> 00:08:07.195
تو خونه فرار می کردم.

00:08:07.236 --> 00:08:11.157
چندین بار مجبور شدن با پلیس
تماس بگیرن تا منو پیدا کنن.

00:08:11.199 --> 00:08:13.659
من فقط می خواستم فرار کنم و
برم یه جایی قائم شم.

00:08:16.996 --> 00:08:21.125
آیا پدرتون کاری کرد که فقدان مادرتون

00:08:21.125 --> 00:08:23.252
تو زندگیتون جبران بشه؟

00:08:23.294 --> 00:08:26.464
مثلا اینکه بیشتر به خونه بیاد

00:08:26.464 --> 00:08:27.548
یا یه سری چیزارو تغییر بده....؟

00:08:27.590 --> 00:08:29.133
اون هیچوقت این کارا رو نکرد

00:08:33.971 --> 00:08:38.809
پدرم هیچوقت اون طور که باید حضور نداشت

00:08:38.809 --> 00:08:41.979
آیا بعداً تو زندگیتون
با پدرتون راجبه این موضوع  جر و بحث داشتید؟

00:08:41.979 --> 00:08:44.649
اوه ، من در مورد همه چیز باهاش جر و بحث داشتم

00:08:44.649 --> 00:08:48.444
می دونید ، اون موقع ها که
که 12 ، 13 ، 14 ساله بودم.

00:08:49.820 --> 00:08:51.322
پاسخ پدرتون چی بود؟

00:08:54.158 --> 00:08:56.953
به جوابی نمیرسیدیم!

00:09:03.334 --> 00:09:05.545
باب یه سری از عکسای خونوادگیشو

00:09:05.628 --> 00:09:08.506
با خودش به اینور و اونور می برد.

00:09:08.506 --> 00:09:13.344
خیلی ناراحت کنندس  اگه بفهمید چه چیز هایی برای اون اهمییت داشت.....

00:09:13.386 --> 00:09:18.766
اون عکسای زیادی از خودش با کتی داشت

00:09:18.808 --> 00:09:20.393
عکسایی از عروسیشون

00:09:23.354 --> 00:09:29.277
_بذارید ضمیمه های شماره 52 و 53 مدعی علیه رو

00:09:29.318 --> 00:09:32.154
_بهتون نشون بدم و ازتون بپرسم که
این عکس ها چه چیزایی رو نشون میدن

00:09:32.196 --> 00:09:36.117
_عکس عروسی مونه

00:09:36.117 --> 00:09:39.870
_اینم مال عروسیه

00:09:44.292 --> 00:09:46.627
کدوم یک از اون عکسا کتیه ؟

00:09:46.711 --> 00:09:47.920
کتی؟  اوه

00:09:49.880 --> 00:09:51.549
این کتیه

00:09:51.591 --> 00:09:53.217
ماله زمانی که ما تو هولیس زندگی می کردیم.

00:09:54.719 --> 00:09:56.887
.اون همیشه زیبا بود

00:09:58.556 --> 00:10:00.641
آن مك كورماك (مادر كاتي دورست)
نکته ی مهم اینه که اون خیلی باهوش بود

00:10:00.683 --> 00:10:03.686
.احتمالاً از من باهوش تر بود

00:10:07.773 --> 00:10:10.693
اولین باری که در مورد باب چیزی شنیدید رو یادتون میاد؟

00:10:10.693 --> 00:10:12.028
باب  با دوستانش بیرون بوده

00:10:12.069 --> 00:10:14.071
که  کتی  باهاش آشنا می شه

00:10:14.071 --> 00:10:16.115
یه آشنایی تصادفی
(کنار خیابون سوارش می کنه)

00:10:16.198 --> 00:10:20.244
فکر  کنم بدترین اتفاقی
که تاکنون افتاده همینه.  جدی میگم

00:10:21.162 --> 00:10:24.874
اگه الان اینجا  کنارت نشسته بود چی بهش می گفتی؟

00:10:24.915 --> 00:10:26.751
"با کتی چیکار کردی؟"

00:10:26.792 --> 00:10:30.004
چونکه اونه که ...
کلید حل معما پیششه

00:10:30.046 --> 00:10:32.131
کتی کجاست ، باب؟  با اون چیکار کردی؟

00:10:34.592 --> 00:10:35.551
اون موقع ندیده بودمش

00:10:35.551 --> 00:10:36.719
در موردش  شنیده بودم

00:10:36.761 --> 00:10:39.722
که ازش خواستگاری کرده بود ،
و کتی هم میدونید

00:10:39.722 --> 00:10:41.891
جیم مک کورماک برادر کتی دورسـت
))
بزارید اینجوری بگم که "روهوا عاشقش بود"

00:10:41.891 --> 00:10:44.101
مثل شاهزاده ای با اسب سفید وارد زندگی کتی شده بود

00:10:44.101 --> 00:10:46.270
اوم ، کتی هم سیندرلا بود.

00:10:48.314 --> 00:10:50.900
اون فک می کرد که توی نوع خودم خیلی خوشتیپم

00:10:50.941 --> 00:10:54.236
یا بامزه یا حالا هر چی که فک می کرد

00:10:54.236 --> 00:10:56.739
و کتی خیلی رفتار دوستانه ای داشت و اجتماعی بود

00:10:56.781 --> 00:10:59.533
و با مردم خیلی
خوب کنار می آمد.

00:10:59.575 --> 00:11:01.035
واسه همین ، حرف نداشت.

00:11:01.035 --> 00:11:02.953
چون من خیلی با مردم کنار نمی اومدم.

00:11:02.953 --> 00:11:05.373
اکثر آدمام  با من کنار نمی اومدن.

00:11:08.459 --> 00:11:09.543
_خاطرات کتی

00:11:09.543 --> 00:11:11.629
ما در پاییز 1971 با هم آشنا شدیم.

00:11:11.629 --> 00:11:13.589
من در  نیویورک زندگی
و کار می کردم ،

00:11:13.631 --> 00:11:16.425
باب هم توی این مدت از ورمونت
اومده بود تا نیویورک  رو ببینه.

00:11:20.388 --> 00:11:23.641
تو ذهنم به باز کردن یه فروشگاه مواد غذایی سالم و طبیعی فکر میکردم

00:11:23.683 --> 00:11:25.601
و با کتی آشنا شدم

00:11:25.643 --> 00:11:27.353
و اون.... ، ما خیلی خوب با  هم کنار اومدیم

00:11:27.436 --> 00:11:29.647
و دیگه کلا فکر باز کردن اون فروشگاه از سرم پرید و کل فکر و ذهنم شد کتی

00:11:31.691 --> 00:11:33.234
بعد از دو قرار اولمون ، ازم درخواست کرد که

00:11:33.275 --> 00:11:34.902
برم و باهاش تو ورمونت زندگی کنیم ،

00:11:34.944 --> 00:11:37.780
و من هم، تو ژانویه 1972این کارو کردم.

00:11:39.240 --> 00:11:42.952
وقتی دیدمشون اولین تصورم این بود که

00:11:42.993 --> 00:11:44.328
(گیلبرت ناجامی دوست کتی دورست)

00:11:44.328 --> 00:11:46.163
نمیشد تصور دیگه ای کرد تردیدی نداشتم اونا عاشق هم بودن

00:11:48.124 --> 00:11:51.210
در اواخر ماه مارس ،
مسئله ازدواج مطرح شد.

00:11:51.252 --> 00:11:54.004
ما اون موقع بیشتر از هر زمان دیگه ای بهم نزدیک بودیم

00:11:56.507 --> 00:11:59.176
آیا تصور م�� کردید که برای مدت طولانی در ورمونت بمونید ؟

00:11:59.176 --> 00:12:00.344
اوه ، آره  برنامم همین بود

00:12:00.344 --> 00:12:02.012
این دقیقا همون کاری بود که .میخواستم انجام بدم

00:12:08.018 --> 00:12:13.482
آیا در دهه هفتاد هم شغل خانوادگی دورست یعنی همون شرکت دورست،

00:12:13.482 --> 00:12:18.612
یه کسب و کار قدرتمند در نیویورک بود؟

00:12:18.612 --> 00:12:23.743
ما همیشه جزو پنج تا یا شش تا ازبزرگترین مالکان منهتن بودیم

00:12:24.118 --> 00:12:29.081
مردانی که مالک نیویورک هستند

00:12:29.123 --> 00:12:31.917
آیا شما به این کار علاقه داشتید؟

00:12:31.959 --> 00:12:34.003
!نه

00:12:35.045 --> 00:12:39.717
هر  اکتبر ، ما به گورستانی

00:12:39.759 --> 00:12:43.053
که مادرم در اون بود می رفتیم.

00:12:43.053 --> 00:12:45.347
پدرم گفت: "می دونی
، منم یه روزی میام اینجا

00:12:45.389 --> 00:12:49.560
به کنار مادرم اشاره کرد

00:12:49.560 --> 00:12:53.564
"خواهش میکنم بزار وقتی که میام اینجا مطمئن باشم که

00:12:53.647 --> 00:12:57.026
، تو از تجارتمون مراقبت می کنی

00:12:59.695 --> 00:13:02.406
قضیه فروشگاه مواد غذایی سالم چی شد؟

00:13:02.406 --> 00:13:05.576
فروختیمش

00:13:05.576 --> 00:13:08.287
چرا؟

00:13:08.287 --> 00:13:12.249
به خواسته های پدرم تن دادم

00:13:12.249 --> 00:13:15.836
و موافقت کردم که وارد کسب و کار خانوداگی بشم

00:13:18.005 --> 00:13:20.549
تمایلی داشتید که به نیویورک برگردید؟

00:13:20.549 --> 00:13:22.426
نه

00:13:27.348 --> 00:13:28.641
اون اوایل یادمه که

00:13:28.724 --> 00:13:30.935
شیفته ی کسب و کار خانوادگیش شده بود

00:13:30.935 --> 00:13:33.145
... اون کسب و کار اون زمان شماره هشت بود

00:13:33.187 --> 00:13:35.314
فکر کنم توی فوربس بود که ،

00:13:35.356 --> 00:13:38.984
ثروت کل خانواده هشت صد و هشت میلیون دلار برآورد شده بود

00:13:39.026 --> 00:13:41.487
و  گفتم: "وای ، شاید
بتونم از این پسر یاد بگیرم."

00:13:41.529 --> 00:13:44.323
و وقتی که سعی کردم باهاش گفتگو کنم

00:13:44.365 --> 00:13:45.741
اون یه جورایی
موضوع رو عوض کرد

00:13:47.159 --> 00:13:48.828
اون هیچوقت رفتار دوستانه ای نداشت.

00:13:48.911 --> 00:13:50.204
حداقل با من ، که فکر  می کنم نداشت.

00:13:50.246 --> 00:13:54.458
هیچ وقت نمیتونستید باهاش صحبت کنید

00:13:54.458 --> 00:13:56.961
اونقدرا مهربون نبود
عجیب و غریب بود

00:13:58.879 --> 00:14:01.215
مادر کتی خیلی دوست داشت که

00:14:01.257 --> 00:14:03.634
باب دورست ازش خوشش بیاد

00:14:03.717 --> 00:14:08.055
و باب دورست باهاش صحبت کنه

00:14:08.138 --> 00:14:11.475
مطالب مورد علاقه اون مجله هایی مثل

00:14:11.475 --> 00:14:14.562
یانکی» و «نیوانگلند» و امثال اینا بودن»

00:14:14.562 --> 00:14:17.064
و میخواست که با من در مورد

00:14:17.064 --> 00:14:19.567
مقاله هایی که توی یانکی نوشته میشه صحبت کنه

00:14:19.608 --> 00:14:21.485
نمی دونم.  من خیلی علاقه ای نداشتم

00:14:21.527 --> 00:14:23.112
زیاد دوست نداشتم راجع به ترشی انداختن و مربا درست کردن صحبت کنم

00:14:27.116 --> 00:14:29.869
تجربه هایی که با خانواده کتی داشتید یه جورایی شبیه

00:14:29.952 --> 00:14:32.454
"باب با یک خانواده معمولی
​​آمریکایی رفت و آمد می کند."

00:14:33.998 --> 00:14:35.958
خوب، بیشتر از رفت و آمد بود

00:14:36.000 --> 00:14:39.169
"باب مجبور شده بود که»

00:14:39.211 --> 00:14:41.964
با یک خانواده متوسط
​​آمریکایی بگذراند."

00:14:42.006 --> 00:14:48.220
باب باید با ادب و خوشحال میبود و»

00:14:48.220 --> 00:14:52.474
با شوق توی صحبت هایی که
«.اونا میکردن شرکت میکرد

00:14:52.516 --> 00:14:56.437
و من نمیتونستم اون کارو بکنم

00:14:59.523 --> 00:15:01.859
همینطوری که داشتیم با ماشین برمیگشتیم

00:15:01.942 --> 00:15:05.988
:کتی داشت گریه میکرد و میگفت
.اونا آدمای خوبین»

00:15:06.030 --> 00:15:08.365
.با ما با نهایت احترام رفتار میکنن

00:15:08.449 --> 00:15:11.744
«.میتونی دو ساعت تحمل کنی

00:15:13.412 --> 00:15:14.538
آیا گفتی که «سعیم رو میکنم.»؟

00:15:15.789 --> 00:15:17.374
من تمایلی به صحبت در موردش نداشتم

00:15:24.131 --> 00:15:27.426
ااگر پیش مادر کتی بودید
چی میگفتید بهش؟

00:15:28.636 --> 00:15:31.347
"«.از نحوه رفتارم با شما احساس خوبی ندارم

00:15:36.477 --> 00:15:37.937
"«.اینکه شما آدمای خوبی هستید»

00:15:43.776 --> 00:15:47.571
"منم از اینکه کتی اینجا نیست»
«.احساسی شبیه به احساس شما دارم

00:16:01.460 --> 00:16:04.254
من آخرین کسی بودم که
کتی را توی نیویورک دیدم.

00:16:06.131 --> 00:16:07.758
وقتی که رسیدیم

00:16:07.758 --> 00:16:09.093
اولین کاری که کرد این بود که

00:16:09.093 --> 00:16:11.428
گوشی رو برداشت و به باب زنگ زد

00:16:11.428 --> 00:16:14.348
گفت که من پیش «جرالدین»ام

00:16:14.348 --> 00:16:17.226
:و بهش گفتم که
«تو همیشه به باب زنگ میزنی؟»

00:16:17.267 --> 00:16:19.895
جرالدین مک اینرنی (دوست خانوادگی خانواده ی مک کومارک )
:و اون گفت
«.آره اون همیشه میخواد بدونه که من کجام

00:16:22.272 --> 00:16:23.857
به کتی گفتیم: " که یادت نره.

00:16:23.899 --> 00:16:26.026
باید ساعت هشت صبح فردا  بیدار باشی. "

00:16:26.068 --> 00:16:30.030
قرار بود که برن به خونه ای که توی سیلم جنوبی بود

00:16:30.072 --> 00:16:32.324
گفت که واقعا دلش نمیخواد بره

00:16:32.366 --> 00:16:35.494
و من گفتم که خب بهش بگو که نمیتونی بری

00:16:35.577 --> 00:16:37.997
و یه طوری نگام کرد که انگار من شاخ در آوردم

00:16:37.997 --> 00:16:41.291
:گفت
«.شوخی میکنی؟ منو میکشه»

00:17:00.310 --> 00:17:04.148
با خانواده ام یه مهمونی شام داشتیم

00:17:04.189 --> 00:17:05.357
و کتی هم دعوت نبود

00:17:05.399 --> 00:17:07.192
ولی وقتی که کتی اون روز صبح زنگ زد

00:17:07.192 --> 00:17:09.403
و گفت که «گیلبرتا» من باید ����ز اینجا خلاص شم

00:17:09.486 --> 00:17:11.238
نمیتونستم به که به بهترین دوستم بگم نه

00:17:14.616 --> 00:17:16.076
به همه داشت خوش میگذشت

00:17:16.160 --> 00:17:18.829
همه داشتن حال میکردن

00:17:18.871 --> 00:17:21.248
عصر خیلی خوبی بود

00:17:25.294 --> 00:17:28.338
خیلی خوب یادمه که تلفن زنگ زد

00:17:28.380 --> 00:17:31.550
و باب اصرار میکرد که کتی بیاد خونه

00:17:31.592 --> 00:17:35.637
و کتی هم معلوم بود که بعد از اون تماس داشت میلرزید

00:17:35.679 --> 00:17:37.097
رفت بیرون
مردسدس رو روشن کرد

00:17:37.097 --> 00:17:40.559
:برگشت داخل و گفت که
«.من دارم میرم»

00:17:40.601 --> 00:17:42.061
واسه همین وایساده بودیم روی ایوان

00:17:42.061 --> 00:17:44.229
:بهم گفت
...قول بده گیلبرتا

00:17:44.313 --> 00:17:47.066
اگر اتفاقی افتاد، تو پی شو میگیری

00:17:47.066 --> 00:17:48.150
«.من از بابی میترسم

00:17:48.192 --> 00:17:49.860
و من فقط گفتم: "حتما کتی.

00:17:49.902 --> 00:17:51.528
می تونی روی من حساب کنی."

00:17:51.528 --> 00:17:54.073
اصلا جور در نمیومد که اون

00:17:54.073 --> 00:17:56.700
واسه یه دلیل خیلی وحشتناکی اون حرفو به من زد

00:17:56.700 --> 00:17:57.868
اصلا نمیفهمیدم چرا

00:18:23.477 --> 00:18:25.479
گیلبرتا باهام تماس گرفت.

00:18:25.562 --> 00:18:28.607
الینور اسچوانک (دوست کتی دورست )
و ازم پرسید که خبری از کتی
دارم یا نه، منم گفتم نه

00:18:28.649 --> 00:18:30.901
بهم گفت که بوده بره به شهر

00:18:30.901 --> 00:18:32.111
و قرار بوده که ببینتش

00:18:38.158 --> 00:18:41.870
منتظر کتی بودم و همینطوری منتظر کتی بودم

00:18:41.912 --> 00:18:43.163
و اون هیچ وقت پیداش نشد

00:18:52.422 --> 00:18:55.968
تلفن زنگ خورد و وقتی برداشتیم
باب دورست پشت خط بود

00:18:56.051 --> 00:18:59.429
و با صدای گرفته که هنوز هم میتونم بشنومش

00:18:59.429 --> 00:19:03.600
:چونکه هنوزم صداش اونطوریه بهم گفت
...جیم، باب ام»

00:19:03.600 --> 00:19:05.102
میدونید، من فقط اصل مطلب رو میگم

00:19:05.144 --> 00:19:06.687
میدونی، کتی کجاست؟

00:19:06.728 --> 00:19:09.481
منم گفتم باب من نمیدنم کتی کجاست

00:19:09.523 --> 00:19:11.942
فکر میکردم که اون پیش تو باشه

00:19:17.781 --> 00:19:20.951
هیچ نشونه ای از کتی وجود نداشت

00:19:20.951 --> 00:19:22.536
یه اتفاقی افتاده بود

00:19:26.748 --> 00:19:28.125
اسم من «مایکل استراک» ـه

00:19:28.167 --> 00:19:29.626
به عنوان یه کارگاه از پلیس

00:19:29.668 --> 00:19:31.128
نیویورک بازنشسته شدم

00:19:32.546 --> 00:19:34.298
میتونی جزئیاتش رو بخونی؟

00:19:34.339 --> 00:19:35.549
آره

00:19:35.549 --> 00:19:37.801
خب، وقتی که شروع کردم

00:19:37.801 --> 00:19:40.637
خوندن گزارش اون فرد گمشده

00:19:40.679 --> 00:19:44.266
توش نوشته شده بود که ،
"شاكي ، رابرت دورست ،

00:19:44.308 --> 00:19:46.768
که در حوزه صفر -دو حاضر بوده
واحد کارگاهی ناحیه

00:19:46.810 --> 00:19:49.730
اعلام کرده که همسر اون که نه ساله باهم ازدواج کردن

00:19:49.771 --> 00:19:51.607
و در حال حاضر دانشجوی سال چهارم پزشکی

00:19:51.648 --> 00:19:53.901
در مرکز پزشکی آلبرت انیشتین می باشد

00:19:53.901 --> 00:19:55.777
از روز یکشنبه 31 ژانویه 1982

00:19:55.819 --> 00:20:00.032
دیده نشده است

00:20:00.032 --> 00:20:01.533
شخص مورد بحث، عروس سیمور دورست

00:20:01.533 --> 00:20:03.660
یکی فعالین در زمینه املاک است

00:20:10.542 --> 00:20:13.795
ما اتفاقات روی یکشنبه سی و یک ژانویه رو مرور کردیم

00:20:15.964 --> 00:20:17.883
آقای دورست اظهار کردند که به همراه همسرشون

00:20:17.883 --> 00:20:20.052
به مغازه خواربار فروشی درسلیم  جنوبی رفتن

00:20:20.052 --> 00:20:21.220
تا روزنامه بخرن

00:20:23.388 --> 00:20:24.640
بعد برای صبحانه به خانه آمدن

00:20:28.769 --> 00:20:31.688
کتی بعد از ظهر حدود ساعت سه و نیم تا چهار

00:20:31.772 --> 00:20:33.482
رفت خونه گیلبرتا

00:20:35.359 --> 00:20:37.277
با ماشین مرسدس رفت

00:20:50.207 --> 00:20:55.545
حدود ساعت هفت و نیم به سیلم جنوبی برگشت

00:20:55.545 --> 00:20:58.382
به نظر می رسید که الکل مصرف کرده

00:20:58.382 --> 00:20:59.716
ولی مست نبود

00:21:07.140 --> 00:21:10.686
آقای دورست اعلام کرد که باهم ساندویچ خوردن

00:21:13.772 --> 00:21:16.900
و بعدش حدود ساعت هشت و نیم شب به سمت

00:21:16.900 --> 00:21:18.402
ایستگاه «کاتونا» رفتند

00:21:25.742 --> 00:21:27.536
بر اساس گفته های ایشون

00:21:27.577 --> 00:21:29.121
به نظر می رسید که کتی سوار قطار شده

00:21:34.835 --> 00:21:37.587
سپس اقای دورست به خانه شان در سیلم جنوبی برمیگرده

00:21:39.006 --> 00:21:41.425
همین که میخواست وارد منزل بشه همسایشون

00:21:41.425 --> 00:21:42.926
بیل مِیِر رو میبینه و به خونشون میره

00:21:46.763 --> 00:21:48.598
با آقای میر نوشیدنی ای مینوشن

00:21:54.062 --> 00:21:56.606
ایشون اعلام کردند که بعد برای قدم زدن به بیرون میرن

00:21:56.606 --> 00:21:59.443
بعد با تلفن عمومی با کتی تماس گرفتن

00:22:02.195 --> 00:22:05.115
این تماس ساعت یازده تا یازده و پانزده دقیق شب اتفاق افتاده

00:22:06.783 --> 00:22:10.746
طی تماس همسرشون اعلام میکنن که حالشون
خوبه و در حال تماشای تلویزیون هستند

00:22:13.707 --> 00:22:16.126
دورست اعلام میکنه که پس از تماس با همسرش

00:22:16.168 --> 00:22:18.503
به سمت خونه میره و میخوابه

00:22:25.969 --> 00:22:29.556
پلیس متقاعد شده است که خانم دورست بیست هشت ساله

00:22:29.598 --> 00:22:31.475
با قد 182 به شهر رسیده است

00:22:31.516 --> 00:22:35.228
و وارد آپارتمان این زوج در منطقه «ریورساید درایو» شده است

00:22:35.270 --> 00:22:37.647
دربان ساختمان به پلیس گفته بود که
حدود ساعت یازده و نیم

00:22:37.689 --> 00:22:39.691
دیده که خانم دورست وارد ساختمان شده

00:22:39.733 --> 00:22:43.320
و به پنت هاوس دورست واقع در طبقه پانزدهم رفته

00:22:56.875 --> 00:22:59.628
دربان ساخت��ا�� شماره 37 در ریورساید درایو

00:22:59.669 --> 00:23:03.048
دیده که اون یکشنبه شب رسیده خونه و رفته به داخل آپارتمان

00:23:07.844 --> 00:23:10.055
و صداش هم در روز دوشنبه به گوش میرسیده

00:23:10.097 --> 00:23:11.765
خانم دورست دانشجوی سال چهارم پزشکی
... در اینجا یعنی

00:23:11.807 --> 00:23:14.142
دانشکده پزشکی آلبرت انیشتین بوده

00:23:14.184 --> 00:23:16.645
و قرار بوده که صبح اون روز در یک جلسه بالینی حضور داشته باشه

00:23:16.686 --> 00:23:19.022
ولی خب تماس گرفته و اعلام کرده که حال خوبی نداشته

00:23:21.191 --> 00:23:23.735
به مدیر بخش پزشکی دانشکده زنگ زد و گفت که

00:23:23.819 --> 00:23:25.404
امروز نمیتونه به کلاس برسه

00:23:25.404 --> 00:23:28.365
چونکه مریضه

00:23:28.365 --> 00:23:29.699
تا جایی که پلیس اطلاع دارد

00:23:29.741 --> 00:23:33.745
این آخرین باری بوده که فردی با او تماس داشته است

00:23:33.745 --> 00:23:35.580
عصر بخیر
اون پشت تلفن با مدیر

00:23:35.622 --> 00:23:38.750
مرکز پزشکی و همسرش صحبت کرده

00:23:38.750 --> 00:23:40.585
و پس از این اتفاقات بود که ناپدید شد

00:23:40.585 --> 00:23:42.129
بیشتر از یک هفته از این اتفاق میگذره

00:23:42.170 --> 00:23:46.925
و هیچ کس از اون موقع کتی دورست رو ندیده

00:23:46.967 --> 00:23:49.469
اثری ازش نیست -
هیچ کس ازش خبر نداره

00:23:49.553 --> 00:23:50.887
هیچ صحنه جرمی وجود نداره

00:23:50.887 --> 00:23:53.807
نه تلفنی و نه سر زدن به حساب بانکی

00:23:53.849 --> 00:23:56.852
کارت اعتباریش هم هیچ فعالیتی رو نشون نمیداد

00:23:56.893 --> 00:23:59.062
قشنگ انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین

00:24:01.982 --> 00:24:03.191
واحد صفر-دو کاراگاهی

00:24:03.233 --> 00:24:04.401
آلو، ستوان «گیبسون» تشریف دارن؟

00:24:04.443 --> 00:24:05.402
بفرمایید -
هستن؟ -

00:24:05.402 --> 00:24:06.570
بله -
میتونید وصلم کنید به ایشون؟

00:24:06.611 --> 00:24:09.072
جیمی مک کوماک» هستم»
برادر کتلین دورست

00:24:10.615 --> 00:24:12.200
سلام جیم، گوش کن -
به دو شکل میشه این

00:24:12.242 --> 00:24:13.535
قضیه رو نگاه کرد

00:24:13.577 --> 00:24:15.203
و نمیخوام الکی امیدوارت کنم

00:24:15.245 --> 00:24:19.040
اون یا مرده یا با پای خودش رفته

00:24:19.082 --> 00:24:23.712
راستش رو بخوای اگر دومی اتفاق افتاده زیاد عجیب نیست برام

00:24:26.006 --> 00:24:27.424
وقتی که یه مردی میاد و میگه که زنش رفته

00:24:27.466 --> 00:24:30.594
مسئله این نیست که دل سرد باشی از اینکه بخوای

00:24:30.594 --> 00:24:33.305
تلاشی بکنی ولی عین اینه که

00:24:33.388 --> 00:24:35.807
"آره، خب شاید گوشش جنبیده»

00:24:35.807 --> 00:24:38.435
"«.یا مثلا شاید فقط از این یارو خسته شده

00:24:38.435 --> 00:24:41.646
" شاید مرده چغندره

00:24:41.688 --> 00:24:42.647
و زنه هم فقط دیگه

00:24:42.689 --> 00:24:43.690
نمیخواد که باهاش باشه

00:24:43.732 --> 00:24:45.275
و میذاره و میره
.

00:24:45.317 --> 00:24:47.194
همیشه این اتفاقا میافته

00:24:47.235 --> 00:24:48.320
آیا در حال حاضر دلیلی وجود داره که

00:24:48.320 --> 00:24:51.656
این احتمال رو به وجود بیاره که اون کشته شده؟

00:24:51.698 --> 00:24:52.991
یا ربوده شده باشه یا چیزی شبیه به این ها؟

00:24:53.033 --> 00:24:54.784
نه، نه
در حال حاضر هیچ

00:24:54.826 --> 00:24:57.287
مدرکی دال بر وقوع یک جرم وجود نداره

00:24:57.287 --> 00:24:58.788
یادتون که باب در مورد

00:24:58.788 --> 00:25:00.790
وضعیت ازدواج شون چی گفت؟

00:25:00.790 --> 00:25:02.626
البته، همیشه

00:25:02.626 --> 00:25:04.127
... اینکه وضعیت ازدواج چطوریه

00:25:04.127 --> 00:25:06.546
این ، این ، این یک
سوال متداول است

00:25:06.588 --> 00:25:08.048
یکی از سوالای معمولیه

00:25:08.089 --> 00:25:10.091
وقتی یکی از زوجین اعلام گمشدگی زوج دیگه رو

00:25:10.133 --> 00:25:11.760
میکنن ازشون پرسیده میشه

00:25:11.801 --> 00:25:12.928
راستش دقیقشو یادم نیست

00:25:12.969 --> 00:25:14.804
ولی اینطوری بود که
... خب، میدونید»

00:25:14.846 --> 00:25:16.765
هر خانواده ای ممکنه که سر چیزی باهم بحث بکنن.
و چیزایی مثل این

00:25:16.765 --> 00:25:18.808
_

00:25:25.482 --> 00:25:27.484
کتی خیلی در مورد جنبه های منفی

00:25:27.526 --> 00:25:29.778
ازدواجش محافظه کار بود

00:25:29.819 --> 00:25:31.446
او همیشه چیزهای خوب
رو به اشتراک میزاشت.

00:25:31.488 --> 00:25:32.906
خیلی خوشش میومد که به ما در مورد

00:25:32.948 --> 00:25:34.824
... سفر هاشو و چیدن خونه

00:25:34.866 --> 00:25:37.202
و خونه جدیدشون نزدیک دریاچه توی سیلم جنوبی بگه

00:25:37.244 --> 00:25:40.497
ولی وقتی که مشکلی پیش میومد یا دعوایی یا هر چیزی

00:25:40.539 --> 00:25:41.831
هیچی ازش نمیشنیدی

00:25:44.292 --> 00:25:45.835
بهار 1979.

00:25:45.835 --> 00:25:48.463
هر دومون مست از یه مهمونی برگشتیم

00:25:48.505 --> 00:25:50.215
دعوامون شد و اون زد زیر گوشم

00:25:53.510 --> 00:25:55.929
پاییز سال 1979، هر دو مون هوشیار بودیم

00:25:55.971 --> 00:25:58.348
و سر یه سری چیزای جزئی بحث مون شد

00:25:58.390 --> 00:26:01.226
با مشت بهم ضربه زد و من افتادم زمین
اون هم یه ضربه به پام زد

00:26:02.686 --> 00:26:08.525
دعواهاشون کم کم خشن تر میشدن

00:26:09.609 --> 00:26:13.530
با وجود خشونت کلامی ، شدید تر شدن خشونت فیزیکی

00:26:13.530 --> 00:26:15.949
وقتی که همه اینها رو بعد از وقوع جنایت کنار هم بذارید

00:26:15.949 --> 00:26:18.034
میفهمید که همه چی داشته از حدش خارج میشده

00:26:18.868 --> 00:26:20.704
چرا نمیذاشت و بره؟

00:26:21.454 --> 00:26:24.332
نمیدونم، فکر میکنم که ازش میترسید

00:26:25.625 --> 00:26:29.296
خانواده دختر گمشده برای امنیت و سلامتی او دعا می کنند

00:26:29.421 --> 00:26:34.801
تقریبا بعد دو سه هفته ای که از گم شدن کتی میگذشت

00:26:34.843 --> 00:26:36.261
من واقعاً عصبانی بودم.

00:26:36.261 --> 00:26:40.056
چونکه کارهای انجام نشده ��یاد�� داشتیم

00:26:42.058 --> 00:26:45.103
واسه همین رفتیم نی��یورک

00:26:45.103 --> 00:26:49.065
تا مایکل استراک رو ببینیم

00:26:49.107 --> 00:26:51.901
با اطرفیان شون هم میومدن
سه، چهار یا پنج تا خانم باهم میومدن

00:26:51.985 --> 00:26:55.697
همه اونها به طور جدی، این اتفاقات رو با

00:26:55.739 --> 00:26:58.992
خشونت و تهدید مرتبط میدونستند

00:26:59.034 --> 00:27:00.785
حوادث خشونت و تهدید است.

00:27:02.078 --> 00:27:07.042
میدونید اونا یه طوری اصلا حواس شون یه جای دیگه بود وقتی ما حرف میزدیم

00:27:07.083 --> 00:27:08.918
اینطوری نبودن که یهویی بپرن و

00:27:08.918 --> 00:27:11.087
یادداشت بردارن و بگن
«خدای من»

00:27:12.922 --> 00:27:15.300
برخورد با خیلی از آدما آزارم میداد

00:27:15.342 --> 00:27:18.470
و برای یه سری های دیگه خیلی بیشتر

00:27:21.222 --> 00:27:24.434
همینطوری که بعد از مدت طولانی پرونده جلو میرفت

00:27:24.434 --> 00:27:28.021
خیلی از این اطلاعات تبدیل به اطلاعات مازاد میشدن

00:27:28.063 --> 00:27:30.273
«.اگر اتفاقی برای من افتاد، باب این کارو کرده»

00:27:30.315 --> 00:27:31.274
ِر و وِر و وِر

00:27:37.113 --> 00:27:39.282
پس برای خودتون کارگاه تازه کاری شدید

00:27:39.407 --> 00:27:41.993
- ببخشید، کارگاه ارشد شدم -
کارگاه ارشد

00:27:46.706 --> 00:27:50.752
گیلبرتا میره داخل قطار کاتونا

00:27:50.794 --> 00:27:57.175
و با قطار ساعت نه و پانزده دقیقه میره داخل شهر

00:27:57.175 --> 00:27:59.761
و شروع میکنه از همه کسایی که توی قطار بودن میپرسه

00:27:59.803 --> 00:28:01.429
که آیا کتی رو دیدن یا نه

00:28:01.471 --> 00:28:04.307
عکس کتی رو بهشون نشون میده

00:28:04.349 --> 00:28:06.351
هیچکس اون رو ندیده

00:28:08.436 --> 00:28:10.105
برای چندتا شیفت اون بیرون وایسادم

00:28:10.146 --> 00:28:11.981
یه چیزی حدود پنج یا شش تا شیفت رو وایسادم

00:28:11.981 --> 00:28:13.900
و عکس کتی رو به پرستارا نشون دادم

00:28:13.942 --> 00:28:15.652
آیا اون اینجاست؟
آیا اون اینجاست؟

00:28:15.652 --> 00:28:17.237
تروخدا بگین اون اینجاست

00:28:17.320 --> 00:28:18.988
بعدش رفتیم سمت انبار

00:28:19.030 --> 00:28:21.157
و اونجا دنبال رد لاستیک میگشتیم

00:28:21.157 --> 00:28:28.248
ما خیلی مشتاق بودیم که هر جوری شده کتی رو پیدا کنیم

00:28:28.248 --> 00:28:30.917
یه طورایی هم پای الن به این ماجرا باز شد

00:28:32.836 --> 00:28:33.962
آه

00:28:33.962 --> 00:28:35.880
الن استراوس» - از دوستان کتی دورست»

00:28:35.922 --> 00:28:38.174
"1982

00:28:38.216 --> 00:28:41.511
یکشنبه 7 مارس... "

00:28:41.553 --> 00:28:44.597
نیمه شب، گیلبرتا رو دیدم

00:28:44.597 --> 00:28:47.434
بین ساعتای دوازده تا دوازده و نیم به سمت سیلم جنوبی حرکت کردم

00:28:49.352 --> 00:28:53.064
از ساعت دوازده نیم تا دو نیم نصفه شب هم
«دنبال کاری بودیم که من بهش میگم «آشغال دزدی

00:28:55.775 --> 00:28:57.068
به الن گفتم که میخوایم آشغال بدزدیم

00:28:57.152 --> 00:28:59.070
پایه ای یا نه؟
اونم گفت آره بزن بریم

00:28:59.070 --> 00:29:02.198
اون  همدست من توی جنایتاست

00:29:02.240 --> 00:29:04.743
منو کمک میکنه که آشغالا رو بدزدم

00:29:04.784 --> 00:29:07.912
ماشین رو پارک کردیم و من توی ماشین منتظر موندم

00:29:07.954 --> 00:29:11.708
من باید در ماشین رو باز نگه میداشتم که
بتونه آشغالا رو پرت کنه داخل

00:29:11.708 --> 00:29:12.876
و بعدش هم رفتیم

00:29:13.960 --> 00:29:16.671
برگشتیم به آشپزخونه اش

00:29:16.713 --> 00:29:18.715
همه چیو پخش زمین کردیم

00:29:18.798 --> 00:29:20.216
و شروع کردیم به جدا کردن شون

00:29:22.969 --> 00:29:24.471
و اونجا بود که فهمیدیم باب لباسا و

00:29:24.471 --> 00:29:26.973
دفترای مربوط به درسش رو ریخته بیرون

00:29:27.056 --> 00:29:31.478
و اینطوری گفتیم که «این یارو میدونه که کتی برگشتنی نیست

00:29:34.022 --> 00:29:35.565
و بعدش تیکه یادداشت با

00:29:35.607 --> 00:29:38.401
دست خط باب پیدا کردیم

00:29:38.401 --> 00:29:41.070
که حسابی ترسوندمون

00:29:43.239 --> 00:29:52.081
مرکز تخلیه زباله، پل، کندن، قایق
قایق، دیگری، بیل و ؟

00:29:52.123 --> 00:29:55.001
ماشین، کامیون، اجاره

00:29:57.462 --> 00:30:00.965
این فهرست یه لیست از چیزایی بود که باید انجام میشد

00:30:00.965 --> 00:30:08.640
و اینکه چطوری از شر یه جسد خلاص شه یا از بین ببرتش

00:30:08.681 --> 00:30:12.602
"قایق، یا کندن، یا پل و بیل

00:30:12.644 --> 00:30:18.983
برای من توی فوریه سال 1982 چه معنی ای میداد؟

00:30:18.983 --> 00:30:25.198
با یه بیل توی فوریه اونم توی سیلم جنوبی

00:30:25.240 --> 00:30:27.659
چی کار میکنید؟

00:30:27.700 --> 00:30:29.828
مطمئنم که قضیه مربوط به برفه

00:30:29.911 --> 00:30:32.372
قرار نیست که چاله بکنید یا کسی رو دفن کنید

00:30:32.413 --> 00:30:34.415
اگر این چیزی باشه که شما بهش فکر میکنید

00:30:39.671 --> 00:30:41.756
خیلی عصبانی بودم و خیلی هم مطمئن بودم که

00:30:41.798 --> 00:30:45.051
اون کتی رو به قتل رسونده و قرار بود که

00:30:45.093 --> 00:30:46.261
ازش قسر در بره

00:30:48.096 --> 00:30:49.639
راستش براش کمین کرده بودم

00:30:49.639 --> 00:30:52.559
بیرون ساختمان وایساده بودم و اون اومد بیرون

00:30:52.642 --> 00:30:55.144
و تصمیم گفتم که خب بهتره یه طوری رفتار کنم که انگار اوضاع رو به راهه

00:30:55.186 --> 00:30:57.814
بواسه همین گفتم
«وای بابی بابی»

00:30:57.814 --> 00:30:59.399
بغلش کردم و ماچش کردم

00:30:59.482 --> 00:31:00.900
گفتم چطوری؟

00:31:00.984 --> 00:31:02.986
چی کارا میکنی؟

00:31:03.027 --> 00:31:05.405
ون موقع میتونستم خیلی راحت دستمو دور گردنش حلقه کنم

00:31:05.446 --> 00:31:07.073
خفه اش کنم تا جونش در بیاد

00:31:13.288 --> 00:31:16.624
وادار کردن باب به اینکه تلفنی رو جواب بده

00:31:16.666 --> 00:31:18.334
تقریبا غیر ممکن بود

00:31:18.334 --> 00:31:21.045
اصلا نمیدونستید که کجاست

00:31:21.045 --> 00:31:23.548
واسه همین، خانواده ما ��وی نیویورک بود

00:31:23.548 --> 00:31:26.050
و میتونستیم سیمور رو

00:31:26.092 --> 00:31:28.219
مجبور کنیم که تلفن خونه داخل شهرش رو جواب بده

00:31:28.261 --> 00:31:30.889
و یه عملا خودمون رو دعوت کردیم به اونجا

00:31:36.019 --> 00:31:37.020
بهش فشار میاوردیم

00:31:37.020 --> 00:31:40.148
"که سیمور چی میتونی بهمون بگی؟
چطوری میتونی کمک مون کنی؟

00:31:40.189 --> 00:31:41.524
و اونم میگفت که خب هیچی نمیدونم

00:31:41.524 --> 00:31:42.984
یه طورایی حالت تدافعی گرفته بود

00:31:43.026 --> 00:31:45.612
از گفتن این اصطلاح متنفرم ولی خب باید ازش استفاده کنم

00:31:45.653 --> 00:31:46.779
تقریبا حالت تدافعی به خودش گرفته بود

00:31:49.157 --> 00:31:53.953
به عنوان مردی که عروسش توی عجیب
و غریب ترین شرایط ممکن

00:31:54.037 --> 00:31:55.413
گم شده

00:31:55.455 --> 00:31:58.041
هیچ حس همدردی و برخورد گرمی رو نداشت

00:31:58.041 --> 00:32:00.209
اتفاق عجیب یه پسر بود که

00:32:00.251 --> 00:32:02.545
فکر میکنم «تام» بود با یه کت بلند اومد

00:32:02.545 --> 00:32:05.048
و از پدرش پرسید اینجا چه خبره؟

00:32:05.089 --> 00:32:07.717
و باهم صحبت کردن که قضیه اینه که

00:32:07.759 --> 00:32:09.427
خانواده مک کوناک اومدن و دنبال این هستیم

00:32:09.469 --> 00:32:11.095
که کمکی به اوضاع گم شدن کتی بکنیم

00:32:11.095 --> 00:32:14.390
و تام گفت: "این بحث دیگه تمومه."

00:32:14.432 --> 00:32:15.391
دقیقا همینطوری

00:32:37.789 --> 00:32:41.125
اگه یه مرد معمولی از «لانگ آیلند» رو میدید

00:32:41.125 --> 00:32:45.588
چندتا بچه مثل خواهر و بردارهاش داشت

00:32:45.588 --> 00:32:48.925
و، از اینکه بگم یه زندگی عادی داشت متنفرم

00:32:49.008 --> 00:32:50.385
ولی خب نمیدونم چطوری دیگه میشه گفتش

00:32:50.426 --> 00:32:54.430
یه زندگی متوسط یا همچین چیزی داشت

00:32:54.430 --> 00:33:02.939
فقط منو پیدا کرد و همه این داستان

00:33:02.981 --> 00:33:04.941
همینطوری هی داغون تر میشد

00:33:04.983 --> 00:33:07.777
همینطوری هی بدتر و بدتر و بدتر میشد

00:33:11.698 --> 00:33:14.033
چه چیزی باعث میشد رابطه شما پویا باشه؟

00:33:16.536 --> 00:33:19.789
من توی رابطه اونی بودم که حرف حرفشه

00:33:19.789 --> 00:33:22.417
همه تصمیم ها رو من میگرفتم

00:33:22.458 --> 00:33:24.752
اون میگفت که من اونیم که «برای همه چیز تصمیم میگیره

00:33:26.587 --> 00:33:28.047
خب میدونید یه مدت با این مسئله

00:33:28.089 --> 00:33:29.173
کنار اومده بود و بعدش

00:33:29.173 --> 00:33:31.175
خسته شده بود ازش

00:33:31.175 --> 00:33:33.219
میگفت که میخواد استقلالش رو داشته باشه

00:33:33.261 --> 00:33:35.930
نمیخواست که من تمام مدت کنترلش کنم

00:33:37.473 --> 00:33:40.518
آیا میشد گفت که از یه زمانی به بعد اون شروع به تغییر کرد؟

00:33:40.518 --> 00:33:43.771
وقتی که مجبورش کردم که بچه شو سقط کنه

00:33:43.813 --> 00:33:45.565
شروع کرد به تغییر کرد

00:33:45.606 --> 00:33:46.858
نسبت به زمانی که باهاش آشنا شدم

00:33:49.485 --> 00:33:51.404
فوریه سال 1976

00:33:51.446 --> 00:33:53.448
فهمیدم که باردارم.

00:33:53.489 --> 00:33:56.325
ما از ابزار کنترل بارداری استفاده میکردیم و قبل تر صحبت کرده بودیم که

00:33:56.409 --> 00:34:00.538
اگر حامله بشم، باید بچه رو سقط کنم

00:34:00.580 --> 00:34:05.501
با این حال، واقعیت این موقعیت برای من گیج کننده بود

00:34:05.501 --> 00:34:07.295
:بهش گفتم که
... من از همون اول بهت گفته بودم»

00:34:07.336 --> 00:34:08.713
من بچه نمیخوام

00:34:08.755 --> 00:34:12.592
"تو قبول کردی که بچه نداشته باشیم

00:34:12.633 --> 00:34:15.511
و حالا تو میگی که میخوای و حامله ای

00:34:15.553 --> 00:34:22.018
"که خب میدونی تو مسئول این
جور چیزایی، نه من

00:34:22.060 --> 00:34:23.895
"و تو میخوای که بچه رو نگه داری

00:34:23.895 --> 00:34:26.022
"خب، بچه رو نگه داری

00:34:26.064 --> 00:34:28.399
"از من طلاق میگیری

00:34:28.399 --> 00:34:29.859
همین که گفتم

00:34:29.859 --> 00:34:32.361
... خب، به نظر میرسه که خیلی یک دنده بودی در مورد این قضیه و چرا

00:34:32.403 --> 00:34:33.529
من کاملاً قاطع بودم.

00:34:33.571 --> 00:34:37.200
من فقط دلم بچه نمیخواست

00:34:37.200 --> 00:34:41.746
نمیخواستم بچه بزرگ کنم

00:34:41.788 --> 00:34:45.500
یه طورایی فکر میکردم که باعث بدبختی شون میشم

00:34:48.086 --> 00:34:49.629
فکر میکردید که باعث بدبختی و بدشانسی شون بشید؟

00:34:49.670 --> 00:34:50.755
آره

00:34:53.049 --> 00:34:55.593
و میدونستم که قرار نیست پدر خوبی باشم

00:35:02.892 --> 00:35:03.893
کمی بیشتر از یک سال و نیم که

00:35:03.893 --> 00:35:06.729
به دانشکده پزشکی میرفت

00:35:06.813 --> 00:35:08.815
گفته بود که دوتایی رفتید به یه مهمونی

00:35:08.856 --> 00:35:10.108
و هر دوتون مست بودید

00:35:10.149 --> 00:35:11.400
و اومدید خونه و این اولین باری بود که

00:35:11.400 --> 00:35:13.402
اون یادش میاد، شما اون رو

00:35:13.402 --> 00:35:14.403
کتک زدید

00:35:14.445 --> 00:35:15.363
آیا شما یادتون میاد؟

00:35:15.404 --> 00:35:17.198
نه، اولین باری که اون رو

00:35:17.240 --> 00:35:19.492
زدم زیر گوشش یا کتکش زدم رو یادم نمیاد

00:35:19.534 --> 00:35:21.327
فعات دیگه رو یادتون میاد که ...؟

00:35:21.369 --> 00:35:24.372
خب، آره
سال 1981

00:35:24.413 --> 00:35:27.458
زندگی مون نصفش دعوا

00:35:27.500 --> 00:35:30.128
و کل کل، کشیده و هل دادن و کتک کاری بود

00:35:34.215 --> 00:35:37.301
رابطه مون از همون موقع شروع شد به بدتر شدن

00:35:37.301 --> 00:35:39.971
هیچ وقت بهتر نشد
همش بدتر و بدتر میشد

00:35:44.016 --> 00:35:45.268
بخب، اون شبی که ناپدید شد

00:35:45.268 --> 00:35:46.936
، اون یکشنبه شب یا شب قبلش که

00:35:47.019 --> 00:35:48.938
شما اون رو دیدید
آیا میخواید که بهم بگید

00:35:48.980 --> 00:35:51.149
چه چیزایی از ا��ن شب ی��دتون میاد؟

00:35:51.190 --> 00:35:53.860
قرار بره مهمونی خونه گیلبرتا

00:35:53.901 --> 00:35:56.988
ماشین  رو میخواست ببره و از من پرسید که میخوام باهاش برم یا نه

00:35:57.029 --> 00:35:58.990
نگفت که «میخوای مهمونی بری خونه گیلبرتا؟

00:35:59.031 --> 00:36:02.952
به جاش گفت که «من دارمر میرم و ماشین رو هم میبرم

00:36:02.952 --> 00:36:05.788
«اگر میخوای ، آره میخوای بیای؟»

00:36:05.872 --> 00:36:07.456
"«.نه من نمیخوام بیام»

00:36:09.250 --> 00:36:11.335
آخر هفته بود و من هم اصلا از اون مهمونی خوشم نمیومد

00:36:16.716 --> 00:36:18.926
ساعت هفت یا هر چی از خونه

00:36:18.968 --> 00:36:20.136
گیلبرتا برمیگرده

00:36:20.178 --> 00:36:21.888
از دست من عصبانی و پرش کرده بودن

00:36:24.140 --> 00:36:26.767
و میگه که میخواد بره به شهر

00:36:29.353 --> 00:36:31.856
منم گفتم اگر میخوای میتونی بری

00:36:31.898 --> 00:36:33.441
"ولی با ماشین نمیتونی بری

00:36:33.482 --> 00:36:35.943
چونکه من نمیخوام برم به شهر

00:36:35.985 --> 00:36:38.029
اون هم گفت که نه من ماشین رو میبرم

00:36:39.405 --> 00:36:41.532
و من هم رفتم و سوئیچ ماشین رو از ماشین آوردم

00:36:41.532 --> 00:36:44.160
و بهش گفتم که با ماشین قرار نیست بره

00:36:44.202 --> 00:36:45.870
چونکه کلیدها رو بهش نمیدم

00:36:47.997 --> 00:36:49.999
دعوا کردیم

00:36:49.999 --> 00:36:52.251
دعوا تون فقط لفظی بود؟

00:36:52.293 --> 00:36:54.462
نه، توش برخورد  فیزیکی هم بود

00:37:05.181 --> 00:37:08.893
خب در آخر تسلیم شد و قبول کرد که با قطار ساعت 9:17 بره؟

00:37:08.893 --> 00:37:10.394
آخرین لحظه این کارو کرد

00:37:36.254 --> 00:37:38.798
اولش، خب تماس هارو

00:37:38.839 --> 00:37:40.549
رو جواب نمیداد

00:37:40.591 --> 00:37:43.719
ولی خب یه واحد نیمه کارآموزی توی بیمارستان داشت

00:37:43.761 --> 00:37:47.056
که ممکن بود به خاطرش شب های زیادی رو خونه نخوابه

00:37:47.056 --> 00:37:48.266
و من نگران نبودم

00:37:53.271 --> 00:37:57.024
تا اینکه از دانشکده
پزشکی با من تماس گرفتند

00:37:57.066 --> 00:38:00.361
و او چند روز بود
که تو کلاس ها حضور نداشت.

00:38:00.403 --> 00:38:02.321
و حس کردم که ،
باید کاری بکنم."

00:38:05.533 --> 00:38:07.576
با پدر و برادرم

00:38:07.618 --> 00:38:10.579
داگلاس صحبت کردم و اونا گفتند ،

00:38:10.579 --> 00:38:11.914
" ، شما دو
نفر تو تموم این سال ها

00:38:11.914 --> 00:38:14.667
با هم جر وبحث داشتید

00:38:14.709 --> 00:38:18.587
"او احتمالا اونجا یا هر جای احتمالی دیگس

00:38:18.629 --> 00:38:20.589
"بری به پلیس که بگی

00:38:20.631 --> 00:38:21.674
"اونا قرار نیست
کاری انجام بدن ،

00:38:21.674 --> 00:38:23.259
"ولی تو باید جواب کلی خبرنگاری که

00:38:23.301 --> 00:38:25.094
با خونواده ارتباط دارن رو بدی

00:38:25.094 --> 00:38:28.681
اونا منو از گزارش دادن به پلیس

00:38:28.764 --> 00:38:31.017
منصرف کردند تا
اینکه پنجشنبه شب شد.

00:38:31.017 --> 00:38:32.935
اون شب حس کردم که نگرانم

00:38:32.935 --> 00:38:35.771
حس کردم که باید به پلیس اطلاع بدم و این کارم کردم

00:38:35.813 --> 00:38:38.649
بدون مشورت با کسی  با
حوزه 20 پلیس تماس گرفتم.

00:38:46.032 --> 00:38:48.200
وقتی که رفتید پیش پلیس ....

00:38:48.242 --> 00:38:50.411
- خوشم نمی اومد.
- من نمی خواستم برم اونجا

00:38:50.453 --> 00:38:52.163
تصور اینکه باید باهاشون صحبت کنم

00:38:52.163 --> 00:38:54.332
و اول از همه باید قانعشون کنم..

00:38:54.415 --> 00:38:56.334
چونکه اونا اولش نمی خواستن
در مورد گم شدنش چیزی بشنون.

00:38:56.334 --> 00:38:57.668
"آیا مشکلی در رابطه و ازدواجتون داشتید؟"

00:38:57.668 --> 00:38:58.919
"آره."

00:38:58.961 --> 00:39:01.839
"خوب ، فکر نمی کنید
احتمالاً اون شما رو ترک کرده؟

00:39:01.839 --> 00:39:03.966
"معلومه که اوضاع اونقدرا هم خوب نبوده

00:39:03.966 --> 00:39:05.885
و ازین مزخرفات

00:39:05.926 --> 00:39:08.137
و من گفتم: "به جز دانشکده پزشکی.

00:39:08.179 --> 00:39:10.806
او نمی تونه بزاره بره و درسشو رها کنه

00:39:13.059 --> 00:39:14.977
واقعا نمی تونم بگم که

00:39:14.977 --> 00:39:17.104
از اولین زمانی که دیدمش

00:39:17.146 --> 00:39:20.441
می تونسم بفهمم که هر حرفی که بهم می زد دروغ بود

00:39:20.441 --> 00:39:22.109
چونکه داستانش

00:39:22.151 --> 00:39:23.903
همونطور که توضیح داده کاملا منطقی بود.

00:39:27.907 --> 00:39:33.079
پلیس نیویورک دلایلی داشت که بر اساس اونها باور کنه

00:39:33.120 --> 00:39:38.042
که بابی اونو به ایستگاه
قطار برده بود و

00:39:38.084 --> 00:39:40.669
و احتمالا به اینجا برگشته تا یه نوشیدنی بخوره

00:39:45.591 --> 00:39:49.428
ولی من حدس میزنم که اون بدون اینکه بیاد اینجا تا یه نوشیدنی بخوره ،

00:39:49.470 --> 00:39:52.556
یه داستان از خودش در آورد

00:39:52.598 --> 00:39:55.434
یا اینکه حتی به نوعی با ما در موردش حرف بزنه

00:39:55.476 --> 00:39:58.396
به خاطر همین از ما نخواست که به خاطرش دروغ بگیم

00:39:58.479 --> 00:40:01.148
حدس می زنم  واسه خودش یه دروغی بهم بافته.

00:40:03.859 --> 00:40:04.777
خب، باب به شما گفته بود که چه اتفاقی افتاده

00:40:04.819 --> 00:40:06.028
و بعدش شما از همسایه شنیدید که همچین اتفاقی نیافتاده

00:40:06.070 --> 00:40:06.987
_

00:40:07.029 --> 00:40:09.407
بله ، خوب ، این چیه؟
این یه اختلافه بین حرفاشون.

00:40:09.407 --> 00:40:14.620
... اینطوری نیست که
مِیِر هم میتونه اشتباه کنه

00:40:14.662 --> 00:40:16.914
بنابراین ، می دونید ، منظورم
اینه که  در اون زمان ،

00:40:16.914 --> 00:40:18.958
این یه تیکه کوچک دیگه است که باید

00:40:18.999 --> 00:40:23.546
فراموشش کنی و بری جلو

00:40:24.588 --> 00:40:26.173
شما به کارآگاه استراک گفتید که

00:40:26.215 --> 00:40:29.885
شب یکشنبه که آخرین
بار کتی رو دیدید ،

00:40:29.927 --> 00:40:32.054
تو ایستگاه پیادش کردید و

00:40:32.138 --> 00:40:34.056
و بعدش برای خوردن  نوشیدنی
به خونه ی میر رفتید.

00:40:34.056 --> 00:40:35.391
همسایتون

00:40:35.474 --> 00:40:37.059
بله ، همینو به پلیس گفتم

00:40:37.059 --> 00:40:39.311
امیدوار بودم که گفتن اون باعث شه که دیگه سوال جواب نشم.

00:40:39.353 --> 00:40:40.354
من خونه ی همسایمون نرفتم.

00:40:40.396 --> 00:40:41.897
کتی رو به ایستگاه قطار بردم

00:40:41.897 --> 00:40:43.399
، به خونه رفتم و خوابیدم.

00:40:46.986 --> 00:40:49.321
و چرا ، چرا رفتن به خونه میر باعث
میشد که دیگه سوال جواب نشی؟

00:40:50.489 --> 00:40:51.574
نمی دونم.  من خونه میر هستم.

00:40:51.574 --> 00:40:53.409
اونا می خواستند بشنون
، "چیکار کردی؟"

00:40:53.409 --> 00:40:56.412
به همین خاطر  ،  بهشون گفتم که  این کار رو می کردم

00:40:56.412 --> 00:40:58.330
بهش فکر نکرده بودم

00:40:58.414 --> 00:40:59.582
مثل مذاکره بود

00:40:59.623 --> 00:41:03.127
شما یه  چیزی  به یکی میگی
، و تموم میشه میره

00:41:03.210 --> 00:41:06.630
اونا برنمی گردن اونجا.
و دنبال قصد و انگیزه نیستن

00:41:06.672 --> 00:41:09.383
"پیش خودش نمیگه که چرا باید همچین حرفی  بهم بزنه

00:41:09.425 --> 00:41:11.760
تصور میکردم که اینجوری مجبورشون میکنم که

00:41:11.760 --> 00:41:13.554
تنهام بزارید بابا

00:41:13.596 --> 00:41:16.056
ذهنشون متمرکز فرد گمشده  کتی میشه

00:41:25.816 --> 00:41:27.276
صحبتایی در این  مورد   بود که

00:41:27.318 --> 00:41:29.111
شما اظهار داشتید در مقطعی با او صحبت کردید.

00:41:29.153 --> 00:41:31.447
- بله بله.
- اینارو گفتم چون تصور میکردم که

00:41:31.489 --> 00:41:33.616
اگه بگم «حالا پلیسا منو رو تنها میذارن ازم بازجویی نمیکنن

00:41:33.657 --> 00:41:37.536
گفتم که باهاش تماس گرفته بودم

00:41:37.620 --> 00:41:41.749
و من گفتم: "تو راه خونه جلوی
یه باجه ی تلفن ایستادم."

00:41:41.790 --> 00:41:43.959
یا "اینکه گفتم که بعدش رقتم یه قدمی زدم ،

00:41:44.043 --> 00:41:46.962
باهاش از تلفن عمومی تماس گرفتم

00:41:46.962 --> 00:41:49.715
"تلفن رو جواب داد

00:41:49.757 --> 00:41:52.134
و گفتم که رسیده شهر

00:41:52.134 --> 00:41:55.221
پلیسام گفتن که دیگه باهام کاری ندارن

00:41:56.639 --> 00:41:59.308
آیا واقعا اون شب باهاش صحبت کرده بودید؟

00:41:59.308 --> 00:42:00.309
نه

00:42:30.714 --> 00:42:33.050
ما واقعاً به پلیس و

00:42:33.050 --> 00:42:34.677
و روند کاریشون اعتماد داشتیم ،

00:42:34.718 --> 00:42:37.137
ولی این اعتماد درست نبود

00:42:37.179 --> 00:42:38.222
کتی رو نا امید کرد.

00:42:38.264 --> 00:42:40.558
همچنان گمشده

00:42:40.683 --> 00:42:47.356
از اینکه نمیتونستم با باب تماس بگیرم
خیلی خیلی خیلی زیاد احساس عصبانیت میکردم

00:42:47.356 --> 00:42:50.943
و خسته شده بودم و نا امید

00:42:50.985 --> 00:42:54.780
باب تونست از اتهام قتل کتی فرار کنه

00:42:54.822 --> 00:42:56.198
قسر در رفت!

00:42:58.701 --> 00:43:00.452
هیچ جسدی وجود نداشت.

00:43:00.536 --> 00:43:02.121
ما حتی صحنه جرم هم نداشتیم.

00:43:04.623 --> 00:43:06.375
نه جسدی ، نه هیچ صحنه جنایتی.

00:43:06.375 --> 00:43:09.545
دیگه رسیده بودیم به جایی که
این پرونده یه پرونده مفقودیه

00:43:16.594 --> 00:43:20.431
واقعا احساس میکنم که یه طوری به یه نحوی

00:43:20.431 --> 00:43:23.392
بالاخره یه نفر میاد و بهم میگه که چه بلایی سر کتی اومد

00:43:23.434 --> 00:43:27.521
و اگر همچین کسی پیدا نشه
در حالی که یه پیرزن شدم اونجا میشینم

00:43:27.563 --> 00:43:30.733
و فکر میکنم که کجای کار اشتباه کردم
و چطوری دوستمو رو نا امید کردم.

00:43:30.816 --> 00:43:36.655
چونکه باید بدونم . نیاز دارم بدونم چه اتفاقی برای کتی افتاد